تبليغاتX
لبخند آفتاب
آخرین جلسه کلاس است . زنگ پایان کلاس که می خورد ُ چند نفری دور میزم جمع می شوند یکی در تستی  اشکال دارد دیگری معنای ابیاتی را می خواهد و چند نفری آمده اند تا تشکر کنند . یکی از آنها می گوید که امسال تنها کسی بودید که به ما امید و انرژی می دادید و دیگری از روش های مطالعاتی و به قول امروزی ها مشاوره هایم تشکر می کند و برای چندمین بار پیشنهاد  می دهند  که سال دیگر کار مشاوره را به عهده بگیرم !

با خنده یاد روز قبل می افتم و پیغامی حاکی از این که بهتر است در کار مشاور دخالت نکنم تا بچه ها سردرگم نشوند .

یک بار دیگر به چهره ی یکی از بچه ها نگاه می کنم . یک ماه پیش با چشم های اشکبار سراغم آمده بود و می گفت بیش از ۱۰۰ ساعت از برنامه مشاور عقب است و مشاور به او گفته اگر عقب ماندگی ا ش را جبران نکند٬قبول نخواهد شد و حالا او مانده و کوهی از اضطراب و غم و کاسه "چه کنمی" که در دست گرفته است .

اکنون او می خندید و می گفت آرامش دارد و از امید سخن می گفت . پیش خودم می گویم خنده او می ارزد به همه  آن اخم ها و چهره های در هم و حرف های درگوشی !

اما راستش  تحملم تمام شده است . امسال با سال چهارم خداحافظی خواهم کرد . سال خداحافظی با کنکور و اضطراب کنکور  در مدرسه دولتی

+ فیروزه سودایی یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 |
برای معلم های خانم منطقه ما کلاس ضمن خدمت اجباری! حجاب و عفاف گذاشتند.

من که به این کلاس اجباری نرفتم اما همکارانی که رفتند  سخنان ارزشمندی را از قول سخنران خانم این جلسه نقل می کردند

این که ایشان فرموده اند اگر دیدید فردی گردن بند فلان و بهمان ( البته ایشان اطلاعات دقیقی درباره گردنبند دادهاند) بر گردن داشت ٬ گردن بند را از گردنش دربیاورید و از طرف من یک سیلی در گوشش بزنید!

این که اگر ۷ تا خانم  "نجیب " (از نوع برعکس آن ) در دنیا باشد٬ یکی از آنها گل شیفته فراهانی است و این که چادر حجاب کامل تری نسبت به مانتو روسری است چون اگر مردی قصد بدی نسبت به زنی داشته باشد در مواجه با خانم چادری با دو تا مانع روبرو است  اما یک زن مانتویی فقط یک مانع دارد

خلاصه بعد از ۴۰ سال فهمیدیم که عفاف و حجاب چقدر مقدس است و تا چه اندازه فلسفه آن ارزشمند!!!

براستی به قول سعدی علیه الرحمه: گر تو قرآن بدین نمط خوانی     ببری رونق مسلمانی

+ فیروزه سودایی پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 |
بیشتر شاگردهایم او را می شناسند و با رفتار بامزه و حاضرجوابی هایش آشنا هستند. در کلاس تا می گویم برادرزاده ام همه گوش ها تیز می شود و به اصرار ازم می خواهند که او را به مدرسه ببرم تا از نزدیک با این شیطانک آشنا شوند.

اسمش علی است و انصافآ تیز است . فکر می کنم ادبیاتش با توجه به این که چهار سالش است ٬ ستودنی است. ترکیب هایی که می سازد ٬به کار بردن به جای اصطلاحات و تکه کلام ها و انواع آرایه های ادبی از تشبیه گرفته تا استعاره و کنایه که با ذهن کودکانه خود می سازد ٬ در حد سن و سال او نیست و واقعا قند را در دل من آب می کند .

این روزها علی کوچولوی ما حالش خوب نیست . عملی سنگین و نگران کننده در پیش دارد. دعای خیر خویش را بدرقه راه او سازید که سخت محتاج دعایتان هستیم.

+ فیروزه سودایی پنجشنبه دهم آذر 1390 |
بعد از چهار فرزند که بزرگترینشان دانشجوست اختلافشان بالا گرفته و بدتر این که از بچه ها گروکشی می کنند .

برای مثال پدر تحصیل کرده خانواده که به آشنا و غریبه مشاوره می دهد گاه ساعت ۲ نیمه شب سراغ دخترش می رود که  درد دل کند و از او بشنود که حق با اوست و در نهایت  از او بخواهد که مثل مادرش غیر منطقی نباشد!

می گویم خب به او بگو که امسال سال چهارمی و زمان و توانی برای این درگیری های احساسی نداری . می گوید باور کنید می گویم اما پدرم معتقد است بهتر است من از او درس زندگی بیاموزم تا این که همه نمراتم خوب شود یا فلان رتبه را بیاورم .

دلم می خواهد پدرش کنارم بود تا کله اش رو می کندم . بالاخره بعد از گفت و گوی بسیار به این نتیجه می رسیم که بهترین کار این است که هر وقت دلش گرفت با من درد دل کند تا کمی آرام شود و من ....

نمی دانم من این درد دل ها را کجا ببرم؟

+ فیروزه سودایی جمعه چهارم آذر 1390 |
باز هم سال تحصیلی جدید و باز هم اجبار مدیر محترم بر این که از دانش آموزان نظر خواهی کنید و منی که می دانم باز باید غم نامه دانش آموزان را بخوانم . این که سخت گیری ٬ استرس وارد می کنی ٬ چرا زمان امتحان را از قبل تعیین نمی کنی؟ چرا همیشه از اول امتحان می گیری ؟ چرا وقتی بلد نیستیم دعوایمان می کنی و....

اما امسال نظر یکی از دانش آموزان  سال سوم ریاضی جالب است که گفته : «این کلاس وحشتناک ترین کلاس زندگی من است .وارد کلاس که می شوم انگار وارد تونل وحشت شدم . قلبم تالاپ و تولوپ می زنه »

خداییش تا حالا فکر نمی کردم کلاسم تونل وحشت باشه . بهشون گفتم که از این به بعد باید اول کلاس بهم پول بدین . هفته ای ۸۵ دقیقه تونل وحشت که مجانی نمیشه !

+ فیروزه سودایی یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 |

سال ۱۲۶۴ قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم.. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست

امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت:
 خاموش باش،
 تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.

ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهل شان نيز ما هستيم.. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند

* * * *

بیش از ۱۵۰ سال از آن دوران می گذرد . می خواهم بدانم این روزها چند قدم جلوتر هستیم؟ این روزها که کنکوری هایمان برای قبولی در دانشگاه سراغ دعا نویس و رمال می روند ٬ پس رفت نکرده ایم؟ وقتی کنکوری ما از یک دعانویس مورچه دعا خوانده می گیرد و آن را روی پاسخ نامه اش می گذارد و هر گزینه ای را که مورچه روی آن حرکت کرد ٬ پر می کند٬ وقتی همکار فوق لیسانس من برای فال قهوه تراور می پردازد٬ باید گفت: امیر کجایی که بعد از ۱۵۰ سال تحصیل کرده های ما هم گرفتار خرافات شده اند !

 

 

 

+ فیروزه سودایی یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 |
اینتر نت بد است . چت بد است . بخصوص برای قشر نوجوان خیلی بد است . از درس و مدرسه می اندازتشان . اصلا گمراهشان می کند و چشم و گوششان را بیش از حد باز می کند و....

من هم اینها را شنیده ام حتی به بچه های کنکوری خودم خیلی هشدار می دهم که مواظب باشند سال آخری وقتشان را پشت کامپیوتر نگذرانند اما یک بار همکاری چیزی را گفت که وقتی دقت کردم دیدم پر بیراه نمی گوید . این که به واسطه اینتر نت و بخصوص چت کردن ٬چند سالی است کمتر شاهد دوست داشتنها و علاقه های طوفانی دانش آموزان نسبت به معلم ها و یا یکدیگر هستیم. آنها نیاز های روحی و عاطفی شان را در فضای مجازی و با جنس مخالف برطرف می کنند و دیگر احتیاجی به یک همجنس نمی بینند .

فکر می کنم همکاران دیگر هم می پذیرند که در سال های اخیر کمتر شاهد ابراز  احساسات دانش آموزان هستیم . نامه های عاشقانه و حتی اقدام به خودکشی برای یک معلم یا یک همکلاسی در گذشته کم دیده نمی شد اما امروزه علاقه ای هم اگر باشد رقیق تر شده است .

در گذشته نیز بیشتر دانش آموزانی که شیفته معلمشان می شدند با ورود به دانشگاه و امکان ارتباط با جنس مخالف کاملا تغییر رویه می دادند و بر خلاف گذشته براحتی می توانستند بدون معلمشان نفس بکشند و حتی خوش باشند .( چیزی که متاسفانه با طرح جدید وزارت علوم کم رنگتر خواهد شد و امکان آشنایی منطقی جوانان را با جنس مخالفشان از بین خواهند رد . حتما فکر می کنند کوچه و خیابان جای مناسبتری برای آشنایی جوانان با یکدیگر است !)

خلاصه این که گاهی اوقات همین چیزهای بد و غیرقابل تحمل فرنگی و به قول بعضی ها این شبیخون های فرهنگی مزایایی هم دارد که بد نیست به آن توجه کنیم .

+ فیروزه سودایی پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 |
آثار ایزابل آلنده را دوست دارم . اولین اثرش خانه اشباحمرا گیج کرد اما بعد که صدسال تنهایی را خواندم کمی حالم گرفته شد. شباهت اثر ایزابل آلنده با صدسال تنهایی کاملا ملموس بود هرچند همچنان قلم خوب آلنده را نمی شد انکار کرد. آثار بعدی او نشان داد که هر چند تحت تأثیر مارکزست اما خودش یک نویسنده تواناست و مطالعه آثارش بسیار لذت بخش است.

حاصل این روزهای ما  را می خوانم که به نوعی ادامه پائولاست. و درواقع شرح زندگی خود ایزابل آلنده است. در جایی درباره عروسش می نویسد که بعد از یک ازدواج عاشقانه و سه فرزند تازه متوجه می شود که به همجنس خود گرایش دارد و خانه و زندگیش را رها می کند تا با دختری دیگر زندگی کند.

بیش از هر چیز درک وضعیت همسر او برایم دشوار است. مردی که با عشق با او زندگی کرده  و سه فرزند از او دارد و بعد باخبر شده که او عشق و لذت واقعی را در کنار زنی دیگر یافته است. فکر می کنم اگر به سراغ مردی دیگر می رفت ٬ پذیرشش خیلی راحتتر بود اما بعد از سالها زندگی حس این که آن همه ابراز احساسات چندان واقعی نبوده است!!!!

ذهنم به چندی پیش رفت که مدیر یکی از مدارسی که می روم زنگ تفریح ازمن پرسید که سودایی کلاس ... بچه هایی که سمت پنجره می نشینند٬ یک جوری نیستند ؟

من هم که همیشه در این موارد گیج می زنم سریع گفتم: چرا ! خیلی شیطانند. من حسابی مواظبشان هستم که شیطنت نکنند.

- نه! منظورم چیز دیگه است .

و وقتی منگی مرا دید ٬ گفت: به هم نمی چسبن ؟

با مِن مِن گفتم: سر کلاس من ٬ نه ! اصلا من به بچه ها اجازه نمی دم سرکلاس دست هم و بگیرن یا خیلی صمیمانه بشینن.

در تأیید حرفم گفت: آره خب حتما تو کلاس که نشون نمی دن .  من یک چیزایی شنیدم اما حتما زنگ تفریح ها این طوری هستن.

مثل گاو سرم را  تکان دادم و مثل سایر مواقع مشابه که صحبت از این مسائل می شود ( متأسفانه کم هم اتفاق نمی افتد)گیج و سردرگم دورشدم.

+ فیروزه سودایی چهارشنبه نهم شهریور 1390 |
پیامک داده که میگن قرص های اعصاب چاقی موضعی میاره که غیر قابل برگشته . راست می گن خانم؟

جواب دادم که زنگ بزن .

زنگ که زد جواب سلامش را نداده شروع کردم به دعوا. می گم خل شدی؟ قرص اعصاب؟!

میگه: بله خانم. روانپزشک رفتم . گفته برو پیش روانشناس اگه خوب نشدی دفعه دیگه که اومدی بهت قرص اعصاب می دم !

- همین؟ چیز دیگه بهت نگفت ؟

- نه چیز دیگه نگفت . حالا جدی قرص اعصاب چاق می کنه؟

می پرسیدچر ا قرص اعصاب؟به یک  دلیل خیلی منطقی. چون رتبه کنکورش مطابق میلش نشده و کلافه است و روانپزشک محترم هم نوید قرص اعصاب رو بهش داده! 

انقدر عصبانی شدم  که بعد از تلفن ٬مادرم می گوید : جواب های کنکوری ها رو کی میدن ؟

می گم : شهریور .

میگه : فیروزه من پول ندارم تو رو بیمارستان روانی بخوابونم ها .

با تعجب می پرسم :چطور؟

می گوید: اگه قراره هر شاگردت اون موقع زنگ بزنه و تو هم برای هر کدومشون  انقدر حرص بخوری به فکر پول بیمارستان هم باش!

+ فیروزه سودایی جمعه چهارم شهریور 1390 |
معلمی در گوشه ای از کشور کودکی را می زند و بعد مجبور می کند که کودک به گوش همکلاسی اش سیلی بزند . فیلم ویدوئی این واقعه در فیس بوک منتشر می گردد و برنامه پارازیت نشان می دهد وآن وقت وزیر آموزش و پرورش آن را توطئه آمریکا و اسرائیل می نامد و ...

یعنی تا کی ما مردم را گیج و خدای ناکرده با دو گوش بزرگ بر سر تصور می کنیم ؟ در همین تهران خودمان کم می شنویم که دانش آموزی در کلاس درس تنبیه بدنی می شود؟

یادم می اید چندی پیش همکارم تعریف می کرد که در مدرسه خواهر زاده اش٬ُ معلمی به سمت دانش آموزی که آدامس می جویده رفته تا گوش هایش را بگیرد و بپیچاند. دانش آموز گوش هایش را می گیرد و معلم شلوار او را پایین میکشد و وقتی بچه ۱۰ ساله از خجالت دستش را به سمت شلوارش می گیرد٬ از فرصت استفاده می کند و گوش هایش را می پیچاند که جرم وصف ناشدنی آدامس جویدن را در کلاس مرتکب شده!

سیلی و اردنگی هم که یک تنبیه عادی در مدارس پسرانه بویژه مدارس ابتدایی و راهنمایی است . البته گاه تحمل بعضی رفتارهاو عبارت های دانش آموزان براستی سخت است اما تنبیه بدنی را هیچ وقت نمی توانم هضم کنم.

( راستی خودم به شوخی بعضی اوقات به پشت بچه ها می زنم اما خوب می دانم که جرات زدن هیچ دانش آموزی را ندارم و فقط دعا می کنم که یک وقت از دستشان کتک نخورم!)

+ فیروزه سودایی پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 |