لبخند آفتاب
بعضی ها در ظاهر دوست تو هستند و در پشت سر خنجر می زنند . بعضی دانش آموزها در ظاهر به تو لبخند می زنند اما در پشت سر ادایت را در می آورند و مسخره ات می کنند و بعضی کلاس ها .... گاهی فکر می کنم هدفم برای ماندن در آموزش و پرورش زیر سؤال رفته است . همیشه فکر می کردم دانش آموزان صادقتر ، بی ریاتر و پاکتر از سایر اقشار جامعه اند و بودن در کنارشان باعث تعالی روح است اما بودن در بعضی کلاس ها و بعد شنیدن بعضی جملات و رفتارها دلگیرت می کند . فکر می کنم باید در رفتارم تجدد نظر کنم. بدون شک قرار نیست همه بچه ها با رتبه خوب وارد دانشگاه شوند . بالاخره بعضی ها هم باید رتبه متوسط یا حتی بد بگیرند و این وظیفه من نیست که با زور و حتی خشونت همه را مجبور به درس خواندن کنم .

تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
نمی دانم چرا امروز یاد پیراهن نخی قرمزم  افتادم که خیلی خنک بود و من هر وقت می خواستم آزاد و رها در خانه بچرخم ، آن را می پوشیدم و خیلی دوستش داشتم . فقط  مشکل این جا بود که علاوه بر من یکی از گربه های محله نیز به این پیراهن علاقه بسیار  داشت و هر وقت آن را روی بند رخت ، پهن می کردم ، سراغش می رفت و هر جور شده به پایینش می کشید و با آن بازی می کرد و خودش را روی آن ولو می کرد و  در نهایت نیز او پیروز میدان شد و من  دو دستی پیراهن مذکور را  به جناب آقای گربه  تقدیم کردم و از یک لباس خنک و راحت محروم شدم .

تاريخ : دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
پیامک زده که می تونم من یک خاطره برای وبلاگتون بگم ؟ جواب دادم که البته
در پیامک بعدی نوشته است : چهار سال پیش که اول دبیرستان بودیم ، یک زنگ دبیر نداشتیم و حوصله مان سر رفته بود .من و یکی دیگر از بچه ها  گفتیم کمی شیطنت کنیم برای همین از کانال کولر خطاب به شما که در کلاس بغلی بودید ، داد زدیم : خانم سودایی دوستت داریم .
بعد هر دو تا ترسیدیم گفتیم الان خانم سودایی با صورتی برافروخته به کلاس ما می آید و حساب ما را می رسد ولی مثل این که شما نه تنها عصبانی نشدید بلکه کلی هم ذوق کردید !!


تاريخ : پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
امسال برای تولدم شش جشن تولد و چهار کیک تولد داشتم ! سه تا از کیک ها را بچه های سه کلاس از دو مدرسه متفاوت برایم  گرفتند و یک کیک را یکی از همکاران دوست داشتنی و مهربانم . یکی از کلاس ها هم با بستنی و چیپس و پفک و کلاس دیگر با پیتزا و سالاد و نوشابه جشن گرفتند .

نمی دانم امسال معلم خوبی شده ام ؟ مهربانترم ؟ شاگردهایم احساساتی تر هستند ؟ خلاصه امسال  از این همه ابراز احساسات بچه ها گیج و منگ شده ام آن هم معلم گوشت تلخی مثل من !!!



تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1392 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
صبح وارد حیاط مدرسه که شدم ٬ حیاط سفید پوش نگذاشت مثل یک معلم خانم و سربه راه به دفتر بروم با همان کوله در حیاط دویدم و چند باری سر خوردم .بعد دیدم ُ٬ این طوری نمی شود . کیفم را در دفتر گذاشتم و برگشتم حیاط و تا هنگام زنگ کلاس٬ یک بند دویدم و سر خوردم . زنگ دوم هم به اصرار بچه های سوم ده دقیقه ای به حیاط رفتیم و همگی دلی از عزا در آوردیم . زنگ تفریح دوم  چند تا دبیر دیگر هم همراهمان شدند .

خلاصه امروز حسابی از خجالت کودک درونمان درآمدیم . جای شما خالی !



تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
دانش آموز : خانم میشه یک کلمه هم صفت باشه هم مضاف الیه ؟

من : نه ! نمیشه

دانش آموز :  پس کدومشه ؟

 من :



تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن 1392 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
در امتحان زبان فارسی سال دوم  دبیرستان سوال داده شده :« چه خط هایی برای املا توصیه نمی شود ؟ »

دانش آموز بزرگوار  دبیرستان نمونه دولتی ٬ جواب داده اند : خط میخی 



تاريخ : یکشنبه هشتم دی 1392 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
گفتگوی من و  دانش آموزم :

-  چرا ادای مردها رو در میاری ؟

- چون از زن ها خوشم نمیاد.

- چرا؟

- لوسن . نازنازو هستن

- خب زن باش اما  محکم و قوی باش . برای لوس نبودن لزوما نباید مرد بود . خود من یک زنم اما از لوس بازی و ناز کردن خوشم نمیاد .

- خبر نداری خانم . همه به شما می گن آقا . می خواین سر کلاس بیاین ٬می گن آقای سودایی اومد .

 



تاريخ : شنبه هفتم دی 1392 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
 پاهایش را روی هم  می اندازد و به صندلی لم می دهد و  می گوید : « من درسای دیگه رو هم نمی خونم اما نمرم این نمیشه . مشکل از من نیست مشکل از جای دیگه است .»

می پرسم: « از کجاست ؟»

- از کلاسه

- چرا؟

- خب واسه این که سخت می گیرین . چه دلیلی داره انقدر به ما سخت بگیرین . اگه راست می گین امتحاناتون رو آسون بگیرین . اگه هم کنکور براتون مهمه ٬ خب سخت کار کنید اما آسون امتحان بگیرین   . شما انتظار زیادی از ما دارین.

وبعد ابرویش را بالا می اندازد و نفسی عمیق می کشد و بار دیگر می گوید : « بازم می گم مشکل از کلاسه »

 



تاريخ : جمعه بیست و دوم آذر 1392 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
جلسه اول در هر کلاسی می گویم که اگر ضعف کردید و حالتان بد شد می توانید یک شکلاتی ٬ بیسکویتی بخورید تا دچار مشکل نشوید . چند روز پیش  در اوج درس دیدم یک چیز نارنجی بین مقنعه و صورت یکی از بچه ها گم شد . می پرسم : چی بود ؟

می گوید : پفک

با تعجب نگاهش می کنم و می گویم : اون وقت چرا ؟

ـ  خودتان گفته بودید که میشه تو کلاس بخوریم .

- پفک؟ من گفتم پفک بخورید ؟

- خب شما گفتید چیزی دوست داشتید بخورید . منم دلم پفک خواست .

( واین گونه حرف های معلم در کلاس تحلیل و تفهیم می شود )

 



تاريخ : جمعه پانزدهم آذر 1392 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.