لبخند آفتاب
سر کلاس دانش آموزان انسانی ، شعر دماوندیه ملک الشعرای بهار را  درس می دادم و رسیده بودم به  معنی ابیات :

تو مشت درشت روزگاری                  از درد ورم نموده یک چند

ای مشت زمین بر آسمان شو            بر وی بنواز ضربتی چند

نی نی تو نه مشت روزگاری              ای کوه نیم  ز گفته خرسند 

که یکی از شاگردان با کلافگی گفت : خب اگه از وصف های قبلی ات خرسند نیستی چرا پاکشون نکردی ؟ می خواستی ما رو به دردسر بندازی ؟

خب در این لحظات می توانید تصور کنید که من چطور  به این همه علاقه دانش آموزانم به شعر و ادبیات غبطه می خورم .



تاريخ : شنبه بیست و هفتم دی 1393 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
 

« لاله سوی جویبار خرگه بیرون زده است »

در معنی این مصراع از شعر منوچهری شاگرد سال چهارم من با اطمینان خاطر می گوید :

خر را زده اند

 



تاريخ : جمعه دوازدهم دی 1393 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
می پرسد:مصدر مالیدن ، سه جزئی متممی است ؟

می گویم :نه !

می گوید اما هست . من در یک شعر دیدم. 

شعر را نشانم می دهد و من با این بیت مواجه می شوم :

به دیدار مسکین آشفته حال       چنان شاد بودی که مسکین به مال 

می گویم :خب ؟    

با اعتماد به نفس می گوید این جا دیگه . مسکین به مال 

 



تاريخ : سه شنبه دوم دی 1393 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
کلاس رفع اشکال است و متاسفانه مثل بيشتر مواقع هيچ کس به سؤال دیگری گوش نمی دهد و در نتیجه یک سؤال به فاصله چند دقیقه از طرف چند نفر پرسیده می شود . در یک کلاس کوچک با دانش آموزانی معدود چند بار این مسأله تکرار می شود . بالاخره  کلافه می شوم و به یکی از بچه ها که با دوستش حرف می زند ،می گویم ساکت . 

به صورتم نگاه می کند و همچنان به صحبت کردن با دوستش ادامه می دهد . تحملم تمام می شود و با عصبانیت دعوایش می کنم . انقدر عصبانی می شوم که به خودم توهین می کنم و از خودم  با واژه ای یاد می کنم که جزو فرهنگ لغات من نیست و نمی دانم چطور از دهانم در آمده است . 

لحظات آخر کلاس به کلافگی من می گذرد و سکوت بچه ها و حس بدی که برای اولین بار تجربه می کنم . 



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
_ خانم نمی تونم در سایت دانشگاه ثبت نام کنم ، ارور می ده . چه کنم ؟

_ خانم کی نتیجه اعتراضات میاد ؟

- خانم یادم رفته ثبت نام  اینترنتی بکنم ، حالا چی میشه ؟

- خانم کی برای رشته های بدون آزمون باید ثبت نام کنیم ؟

- خانم چرا تلفن دانشگاه ما جواب نمی ده ؟

- خانم من کارت ملی ام عکس دار نیست برای ثبت نام چه کنم ؟

- خانم منظور شون از ریز نمرات چیه ؟ کدوم ریز نمرات رو  برای ثبت نام  از ما می خوان ؟

- خانم من رشته ای که قبول شدم ، دوست ندارم . حالا چی کار کنم ؟

- خانم آخه این رشته است که من قبول شدم . بچه های ضعیفتر از من رشته های بهتر قبول شدن ، این چه وضعشه ؟

- خانم کارنامه سبز رو کی می دن ؟ یک وقتی رو بذارین برام درباره کارنامه سبز توضیح بدین .

- خانم امکان تغییر رشته هست ؟ کی میشه این کارو کرد ؟

- خانم دانشگاهی که قبول شدم خوبه ؟ نظرتون درباره سطح علمیش چطوره ؟

- خانم شهر .... چه امکاناتی داره ؟ دانشگاهش کجای شهره ؟

- خانم آموزش دانشگاه ما جواب تلفن هام  رو نمی ده چه کنم ؟

- خانم نتیجه نیمه متمرکز ها رو کی اعلام می کنن ؟

و..... این ها بخش کوچکی از سوال هایی است که من این روزها از طریق تلفن ، وایبر ، لاین ، واتس آپ ، مسیج وحضوری باید در هر ساعت از شبانه روز  پاسخگو باشم و اگر هم جواب ندهم با پیامک هایی از این قبیل روبرو می شو م :« کار واجب نداشتم ، زنگ نمی زدم . واقعا که ...»

 



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
-اسمت را گذاشته اند " دیکتاتور بزرگ "

- کی ؟

- بچه ها

- چرا ؟!!!!

- یعنی خودت نمی دونی ؟

و من واقعا می مانم چرا دیکتاتور بزرگ ؟ مگر من چه می کنم ؟



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
بعضی ها در ظاهر دوست تو هستند و در پشت سر خنجر می زنند . بعضی دانش آموزها در ظاهر به تو لبخند می زنند اما در پشت سر ادایت را در می آورند و مسخره ات می کنند و بعضی کلاس ها .... گاهی فکر می کنم هدفم برای ماندن در آموزش و پرورش زیر سؤال رفته است . همیشه فکر می کردم دانش آموزان صادقتر ، بی ریاتر و پاکتر از سایر اقشار جامعه اند و بودن در کنارشان باعث تعالی روح است اما بودن در بعضی کلاس ها و بعد شنیدن بعضی جملات و رفتارها دلگیرت می کند . فکر می کنم باید در رفتارم تجدد نظر کنم. بدون شک قرار نیست همه بچه ها با رتبه خوب وارد دانشگاه شوند . بالاخره بعضی ها هم باید رتبه متوسط یا حتی بد بگیرند و این وظیفه من نیست که با زور و حتی خشونت همه را مجبور به درس خواندن کنم .

تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
نمی دانم چرا امروز یاد پیراهن نخی قرمزم  افتادم که خیلی خنک بود و من هر وقت می خواستم آزاد و رها در خانه بچرخم ، آن را می پوشیدم و خیلی دوستش داشتم . فقط  مشکل این جا بود که علاوه بر من یکی از گربه های محله نیز به این پیراهن علاقه بسیار  داشت و هر وقت آن را روی بند رخت ، پهن می کردم ، سراغش می رفت و هر جور شده به پایینش می کشید و با آن بازی می کرد و خودش را روی آن ولو می کرد و  در نهایت نیز او پیروز میدان شد و من  دو دستی پیراهن مذکور را  به جناب آقای گربه  تقدیم کردم و از یک لباس خنک و راحت محروم شدم .

تاريخ : دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
پیامک زده که می تونم من یک خاطره برای وبلاگتون بگم ؟ جواب دادم که البته
در پیامک بعدی نوشته است : چهار سال پیش که اول دبیرستان بودیم ، یک زنگ دبیر نداشتیم و حوصله مان سر رفته بود .من و یکی دیگر از بچه ها  گفتیم کمی شیطنت کنیم برای همین از کانال کولر خطاب به شما که در کلاس بغلی بودید ، داد زدیم : خانم سودایی دوستت داریم .
بعد هر دو تا ترسیدیم گفتیم الان خانم سودایی با صورتی برافروخته به کلاس ما می آید و حساب ما را می رسد ولی مثل این که شما نه تنها عصبانی نشدید بلکه کلی هم ذوق کردید !!


تاريخ : پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
امسال برای تولدم شش جشن تولد و چهار کیک تولد داشتم ! سه تا از کیک ها را بچه های سه کلاس از دو مدرسه متفاوت برایم  گرفتند و یک کیک را یکی از همکاران دوست داشتنی و مهربانم . یکی از کلاس ها هم با بستنی و چیپس و پفک و کلاس دیگر با پیتزا و سالاد و نوشابه جشن گرفتند .

نمی دانم امسال معلم خوبی شده ام ؟ مهربانترم ؟ شاگردهایم احساساتی تر هستند ؟ خلاصه امسال  از این همه ابراز احساسات بچه ها گیج و منگ شده ام آن هم معلم گوشت تلخی مثل من !!!



تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1392 | | نویسنده : فیروزه سودایی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.